چشمان باز کاملا بسته

صداي قدمهاي آدم اينجا مي پيچد . با اينكه مكان روبازي است . مثل اينكه زير اين سنگها خالي است .مرده ها كجا رفته اند ؟ با اينهمه جمعيت ، چرا اينجا اينقدر ساكت است؟ سكوت، سكوت، سكوت... باد مي وزد و صدايي از اهل قبور به گوش نمي رسد . شايد آنها توي دنياي ديگري هستند . حالا مي خندند يا دارند ضجه مي زنند؟

 فردا مي شود و من هم زير يكي از اين سنگها دراز كشيده ام؛ با چشمان باز كاملا بسته . زن و مرد جواني از روي سنگ قبرم مي گذرند و به نجوا چيزي مي گويند. چه كودكاني كه بازي كنان مي خندند به صداي بلند. من نگاهشان مي كنم با همان چشمان باز كاملا بسته. كسي روي سنگ قبرم را با گلاب مي شويد . بويي از گلاب به مشامم نمي رسد ....

چه چيزي در انتظار من خواهد بود پس از مردنم؟ هيچ كس نمي داند.


فرزانه نزاکتی